|
وقتی میدونم چرا خوب نیستی،فقط به اون موضوع فکر می کنم اما وقتی
نمی دونم چیه که ناراحتت
می کنه،هزار تا چیز مختلف میاد تو فکرمو عذابم میده
امروز جمعه است.۸/۸/۸۸. من ۷/۷/۷۷ رو خوب یادمه.تو چی؟ اون موقع همه چی رو به راه بود.حتات همه چی به هم ریخته است. ۸۸/۸/۸
دوستت دارم و دلم برات تنگ شده... و این همه ی احساس من در این صبح جمعه ی گرم است.
(( برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست. لازم نیست آن را در قلبش فروکنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش رابزن... خاطره پریدن با او کاری میکند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند...))
می شود دلت تنگ بشود و بنشینی به نگاه کردن عکسی که نیست و ارام اشک سر بخورد روی گونه هاتو به این فکر کنی که اصلا چی شد؟اینکه تو از کجا امدی و من از کجا.اینکه چگونه روزگار چرخیده است و ما هم مسیر شدیم در جاده ای که اسمانش را غبار گرفته بود و کناره های راه پر از دلهای خاک خورده ای که رها شده بودند به امان خدا.
این بار هم برای بار ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ اگر به این فکر کنم اخرش می شود همان که ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار قبل شده بود.وقتی هی فکر می کنی و به هیچ نتیجه ای نمیرسی فقط اعصابت خورد می شود و پاکت سیگارت چروکیده تر. من دلم سخت هوای مهربانی های تو را دارد و خنده هایت را پشت ان قیافه ی جدی که ادم اگر نشناسدت جرات نمی کند طولانی نگاهت کند. من دلم برای چشمهای تو تنگ شده است.اصلا انگار وقتی که از سد رسمی بودن چشمی رد می شوی و میرسی به انچه که پشت آن اخم همیشگی اش جریان دارد،دیگر نمی توانی فراموش کنی و دلت برایش تنگ نشود.حالا منی که اینجا نشسته ام بی انکه تو باشی سخت دلم تنگ شده است بانو. دلم برای خنده های تو با همه ی قشنگیهاش و اخمهای گاه و بی گاه تو تنگ شده است و نمیتوانم اسمت را بلند داد بزنم جوری که صدایم از این همه فاصله به تو برسد و بیایی که ببینمت. قرار نیست از ترس حرف دیگران از تو با همه ی مهربانیت حرف نزنم که.اصلا به کسی چه ربطی دارد ؟دلم می خواهد از همه دوست داشتنی که نسبت به تو در من جریان دارد حرف بزنم.دلم می خواهد بگویم دلتنگیهای مرا بی هیچ مانعی میپذیری و با همه ی وجودت گوش میدهی تا از هر چه بغض خالی شوم.دلم می خواهد بگویم سهم بزرگی از دلتنگیها و تنهاییهای مرا از روی شانه هایم برداشته ای و بی هیچ شکایتی مانده ای و همراه شده ای تا بخندم و خوشحال شوی از خوشحالیهام.حالا بماند که چقدر سخت بود همراه تنهاییهای تو شدن . اصلا انگار از تو نوشتن کار من نیست.انگار باید خودت را قاب کنم بگذارم اینجا تا هر کس تو را می بیند بفهمد((تو)) که این همه بزرگ هستی یعنی چه.اما در مورد تو من خسیس تر از انم که این کار را بکنم و حسود تر از انکه نگاه غریبه ای را بر صورتت تاب بیارم. این کتابی نوشتن منو وادار کرد برا اینکه یه کلمه بگم دوست دارم و دلم برات تنگ شده این همه جون بکنم.دیدی تو رو خدا....
دوستت دارم عزیز. روزت مبارک.
((از تمام راز و رمز های عشق / جز همین سه حرف / جز همین سه حرف ساده میان تهی / چیز دیگری سرم نمی شود/ من سرم نمی شود / ولی .../ راستی/ دلم که می شود!))
سلام برادر خوبي؟ مي دونم خوب نيستي.. مي دونم كلافه اي. مي دونم به هم ريخته اي.. مي دونم سرگردونی خسته ای تنهایی بی اشتیاقی..می دونم حس می کنی همه چی تموم شده تموم شدی پیر شدی. پیر شدی بی اون که خودت باشی....آدم بیشتر از این که از کارایی که کرده غمگین باشه از آدمی که نبوده غصه ش می گیره..از راهی که نرفته و از چیزی که تموم شده.. اما تو دنیا چی همیشگیه برادر؟چی تموم نمی شه؟ زمان..اگه بخوای غصه شو بخوری باید تمام عمر غصه بخوری برادر چون که تمام عمرت زمان در حال گذشتنه..هیچ وقت وای نمی سته.نه؟ دنبال چی می گردی که هی برمی گردی پشت سر؟ چی اون جا بوده که حالا نیست؟ چی بوده که دیگه نمی شه ساخت دیگه نمی شه پیدا کرد چی برادر؟ چرا می ذاری چیزایی که رفتن اونقد غرقت کنن که لحظه های نرفته تو حسرت تو بمونن؟ نمی شه امروز همین الان یه حس خوب داشت؟ مگه به همین سادگیه؟ مگه زندگی تو دنیا نصیب هرکسی می شه؟ مگه چشیدن خیلی چیزا دیدن خیلی چیزا و خیلی کسا مگه فهمیدن و حس کردن خیلی چیزا به راحتی نصیب هر کسی می شه؟ حیف نیس برادر؟ اگه چیزی بوده که دوست داشتی..چرا سعی نمی کنی دوباره تجربه ش کنی؟ می دونم حمید فقط یه نفره..می دونم رضا فقط یه نفره..می دونم وقتی می گی اصغر یعنی فقط خود اصغر..فقط دلت برای خودش تنگ شده.. اما تو فقط اونی که با حمید بود نیستی.. تو فقط اونی که تو اون اتاق با سقف چوبی بود نیستی..تو فقط اونی که تو این مدرسه بود نیستی.. تو هنوزم تویی. هرچی هم که زمان بگذره تویی..با ارزش ترین بخش گذشته که باعث بیشتر اون احساسای خوب بود رو هنوز داری..همیشه داری.خودت رو همیشه داری.کم نیست برادر.. بلند شو یه نفس عمیق بکش..یه لیوان آب سرد بخور. و بعد بیا بگو که خوبی. بیا بگو برادر.
((تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست ((تو یک نفری ... نه ! بیشماری هر سو که نظر کنم ، تو هستی ((هنگامی که تو را به یاد میآورم بیاموز مرا چگونه بنویسم از تو (( گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم ! فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ....)) این از زنده یاد ((حمید مصدق)) ه و به من هیچ ربطی نداره (( ای تو چشمانت سبز در من این سبزی هذیان از توست تو بهاری ؟! نه ... بهاران از توست ! زندگی از تو ، مرگم از توست سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه می کاود ! من به چشمان خیال انگیزت معتادم .... و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم ..... آه !)) |
اشاره
"نگاه كن با چه سرسختي پيش ترآبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsبرادرخواهر خواهر پيشنهاد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|